چایجان (چهره بگشاي که رخسارتوديدن دارد
اگر بودن بود زیبا همیشه با تو باید بود و گر نه بی تو بودن زندگی را هیچ نمیدانم
یا بفرما به سرایم
sarayam 

یا بفرما به سرایم ، یا بفرما به سرآیم

غرضم وصل تو باشد ، چه تو آیی چه من آیم

کشکول طبسی / طرح : کــ شو

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در شنبه هشتم آذر 1393 ساعت 18:58 |

زندگی در حال گذر است . . .

یک روز گذرزندگی را درآیینه خواهم دید


زندگی در حال گذر است . . . 

آیا در هفته یا در سال چند بار فکر می کنیم که حتماً و باید ، روزی از دنیا بریم ؟

ما در این دنیا به واقع مسافر هستیم ، کوچک به دنیا می آییم با بدنی ضعیف و کم کم بزرگ می شویم و به بلوغ می رسیم ، کم کم امتحان می شویم و کم کم فرسوده می شویم و روزی در حالی که پوستمان چروک هایی بسیار دارد ، چند لحظه بعد ... صدای نفس کشیدنمان دیگر به گوش نمی رسد.

اما تا زمانی که در دوران جوانی هستیم ، شاید اینقدر سرگرم زیبایی های دنیاییم ، که از سازنده این زیبایی ها غافل می شویم.




قرآن کریم می فرماید: الله الّذی خَلَقَکُم مِن ضَعفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعدِ ضَعفٍ قُوَةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعدِ قُوَّةٍ َضعفاً وَشَیبَةً یَخلُقُ مایَشاءُ وَ هُوَالعَلیمُ القَدیرُ  ؛
"خدا همان کسی است که شما را آفرید درحالی که ضعیف بودید، سپس بعد از ناتوانی، قوت بخشید و باز بعد از قوت، ضعف و پیری قرار داد .او هرچه بخواهد می آفریند و دانا و تواناست. "



و من درعجبم که چرا قدر یکدیگررابه غنیمت نمی شماریم چون روزهای رفته دگر باز نخواهد آمد ولحظه ها ثانیه ها یی که نفس می کشیم،باارزشند.پس بیائید تا قدریکدیگر بدانیم...

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه نوزدهم آبان 1393 ساعت 11:40 |

ماه محرّم

ماه محرّم

کربلا

دیدم به خواب، آن آشنا دارد می آید                           دیدم كه بر دردم دوا دارد می آید

 دیدم كه با شال عزا و چشم گریان                              مولایمان صاحب عزا دارد می آید

 تو بانی این روضه ای دریاب ما را                                   آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

امشب نمی دانم چه سریّ هست كاینجا                      بوی شهیدان خدا دارد می آید

 در این دهه خط مقدم هیئتِ ماست                              از جبهه بوی كربلا دارد می آید

 اینجا صدای گریه و عطر و مناجات                              از سنگر رزمنده ها دارد می آید

 آقا سوالی داشتم، از سمت گودال                                   آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

 آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر                                     یك خنجر تیز از قفا دارد می آید

 آتش به جان خیمه ها افتاده از درد                              پایان تلخ ماجرا دارد می آید

 همراه با آن قافله با دست بسته                               یك خانم چادر سیا دارد می آید

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 17:46 |

دوست داشتن
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد  عطش جاودان آتش ها

آری آغازدوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر اور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگرنشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من

اه بگذار زین دریچه ی باز خفته بر بال گرم رویاها

همره روز ها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم…تو…پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو…بار دیگر تو…

انچه درمن نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم  چون غباری ز خودفروریزم

زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه به تو آویزم

اری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 17:37 |

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی 

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

قاصدک
هان،
ولی … آخر … ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 17:32 |

قاسم آباد علیا (گیلان)
رقص قاسم اباد علیا قاسم آباد روستايی با ويژگی های بسيار از جمله ی اين ويژگی ها: لباس قاسم آبادي ، رقص قاسم آبادي ، چادرشب قاسم آبادي ، نمد قاسم آبادي ، قله ی بندبن ، ييلاق جواهردشت (جوردشت) ، کشتی گيری قاسم آباد يکی از روستاهای واقع در شرقی ترين قسمت گيلان و از توابع شهرستان رودسرمی باشد که با اوشيان و سياهکلرود به ترتيب از سمت شرق و غرب همجوار بوده و از سمت شمال و جنوب بين دريای مازندران و کوههای البرز محصور هست. قاسم آباد از دهات معمولی بزرگتر بوده و در واقع منطقه ای است با مجموعه ای از دهات يا محلات. بخش غربی قاسم آباد موسوم به قاسم آباد عليا شامل محلاتی چون جير محله، جورمحله ، کُرد محله ، آغوزکله ، روکو ، ملک ميان ، خانسر ، بندبن و بيجارپس. بخش شرقی موسوم به قاسم آباد سفلا شامل محلات چايخانسر ، گالش محله ، کلافه محله می باشد. قاسم آباد چون ديگر شهرها و روستاهای منطقه بين چالوس تا رودسر به سبب نزديکی دريا و کوه از زيبايی خاص طبيعی برخوردار هست . تقريبا تمام زمينهای ساحلی بين جاده و دريا که عرض آن حدود چهارصد متر و پر از ويلا هست در دست از ما بهتران می باشند . قبل از انقلاب در تصاحب سرمايه داران بزرگ و مقامات بلندپايه دولتی چون شريف امامی نخست وزير چند دوره ، جهانشاه صالح پزشک فرح پهلوی ، ارتشبد آريانا ، شاهپور غلامرضا برادر شاه ، مصباح زاده بنيانگذار و صاحب روزنامه کيهان ، اصفيا رئيس سازمان برنامه و بودجه ، القانيان سرمايه دار بزرگ ،احمد نامدار سفير ايران در ايتاليا بوده و بعداز انقلاب به تملک انواع نهادها و ارگانهای دولتی و نيمه دولتی در آمدند زنان قاسم آبادی 45 سال پيش کشت برنج ، چای ، مرکبات ، کيوی ، دامداری و پرورش کرم ابريشم ، نمدبافی و توليد چادرشب پايه های اصلی اقتصاد قاسم آباد می باشند. به دليل عدم حمايت از توليدات داخلی و واردات بی رويه که سودهای کلان نصيب سرمايه داری انگلی(غير توليدی) می کند چون ديگر مناطق شمالی در قاسم آباد هم کشت برنج ، چای و مرکبات دچار بحران بوده و مردم مجبور شدند زمينهايی را که شاليزار و باغات چای و پرتقال بودند به باغات کيوی تبديل کنند. بازار کيوی هم به استثنای سالهای اوليه که محصول تقريبا ناشناخته ای بود و رونقی داشت اُفت کرده و بعيد نيست به سرنوشت برنج و مرکبات و چای مبتلا شود. وضعيت پرورش کرم ابريشم نيز وخيم تراز ديگر عرصه ها ی توليدی منطقه بوده و تقريبا رو به اضمحلال می باشد. اما مردم تلاشگر ,خونگرم و مهمان نواز قاسم آباد عليرغم تمام مشکلات سعی می کنند هر لحظه از زندگی ی شان را با عشق ، نشاط و سرزنده گی بگذرانند. هنوز هم مراسم کشتی گيری در تابستانها پابرجاست و هنوز دختران با لباس زيبای قاسم آبادی در عروسيها قاسم آبادی می رقصند. اشاره کنم که روستای سياهکلرود واقع در غرب قاسم آباد از نظر فرهنگ و آداب و رسوم و لهجه ی خاص زبان گيلکی فرقی با قاسم آباد نداشته و ييلاق جوردشت يا جواهر دشت (1) نيز صده ها اقامتگاه تابستانی مشترک دامداران اين دو روستا که بسياری از اهالی آنها خويشاوند هستند می باشد درباره ی تاريخ گذشته ی دور قاسم آباد چون اغلب نقاط ايران اطلاعات دقيقی در دست نيست. اما در منطقه جواهردشت دفينه هايی که از حفاری های غير تخصصی که اغلب جهت دستيابی به ,گنج, و اشيای قيمتی صورت می گيرد بدست آمده نشان می دهد که منطقه قبل از اسلام مسکونی بوده و به همين جهت هم اهالی از جاهايی که دفينه ای قديمی درآوردند را ,گبر گور, که نام قبرها يا اماکن بازمانده از دوران پيش از اسلام هست می نامند. متاسفانه به علت سادگی و بی غشی مردم راهزنان حرفه ای توانستند به راحتی آنها را فريب داده و به قيمت ناچيزی اشيای بدست آمده را که می توانستند بازگوی گوشه هايی از تاريخ منطقه و ايران باشند را از آنها خريده و به کلکسيونرهای از ما بهتران در خارج از کشور بفروشند . چند سال پيش نزد پير مردی حدود 75 ساله رفتم که 50 سال پيش اشيای زيادی را از درون خاک درآورده بود. تعريف می کرد چند روز بعد سر و کله ی چند نفر که با اسب آمده بودند پيدا شد و تمام دفينه ها را از وی خريدند به استثنای يک پارچ مسی نيم ليتری که رويش نقش ها و طرح های زيبايی کشيده شده بود. زنان قاسم آباد سال 1327 خورشيدی (1948 ميلادی) روايت است که منطقه قاسم آباد به علت شجاعت و رزمندگی مردمانش هميشه مشکلی برای زورگويی های حکومت مرکزی و محلی در گيلان و مازندران بود. از آنجايی که فاصله بين کوه و دريا بسيار کم هست قاسم آبادی ها به راحتی می توانستند عبور و مرور نيروهای غير خودی و متجاوز را از بالای کوه تحت نظر داشته و به موقع آنها را مورد يورش قرار دهند. قاسم آباد ازمحدود مناطقی بود که حتا تا زمان قاجار از دادن سرباز به نيروهای دولتی خودداری می کرد. شاه عباس که تصميم داشت به اين خودسری پايان دهد چندين بار قشون فرستاد اما قشونش در چند تلاش با شکست مواجه شد. به همين منظور عده ای از مردم گرجستان و کردستان را به منطقه ی اطراف قاسم آباد کوچ دادند تا ترکيب جمعيت را عوض کرده و از دشمنی شان با حکومت مرکزی بکاهند. يکی از محلات قاسم آباد کُرد محله ناميده می شود که البته کُردی در آنجا نيست ، زيرا کردها و گرجی هايی که به منطقه کوچ داده شده بودند بتدريج در جمعيت محلی مضمحل شده و گيلک شدند. اما اين تلاش های شاه عباس به نتيجه نرسيد و کماکان مردم از فرستادن سرباز به دولت مرکزی و پرداخت ماليات خودداری می کردند. در اوايل دوره ی قاجار نيز وضع به همين منوال بود. مهدى بامداد در کتاب 6 جلدى خود با عنوان تاريخ رجال ايران قرون 12 و 13 و 14 چنين نوشته است : "که در سال 1196 که هدايت الله خان شفتى يا فومنى معروف به اتل خان رشتى حاکم گيلان بود و آغا محمد خان پادشاه قاجار به قصد دست يافتن به او مرتضى قلى خان برادر خود را به تسخير گيلان و دستگيرى او مامور نمود. هدايت الله خان ميرزا صادق منجم باشى را با پيشکشى قابل ملاحظه اى براى مذاکره و مصالحه به نزد آغا محمد خان روانه ساخت و اتفاقاً وساطت او موثر افتاد و حکومت هدايت الله خان تاييد و تنفيذ گرديد و ميرزا صادق از اين پس با آغا محمد خان کاملاً مربوط شده و بعد ها خدماتى نسبت به وى انجام داد. و آغا محمد خان در ازاى خدماتش آبادى قاسم آباد رودسر را به وى بخشيد"(2) فقط بايد به نوشته آقای مهدی بامداد اين تذکر را افزود که آغامحمدخان در واقع دردسر و مشکلی را که خود از حل آن نا توان بود به ديگری منتقل کرد وگرنه ميرزا صادق منجم باشى هم هيچوقت نتوانست کنترلی بر قاسم داشته باشد و اين هديه ی آغا محمدخان سودی عايدش نکرد. در زمان شاه عباس مردم قاسم آباد در محله ی بندن قلعه ای به ارتفاع هشت متر بالای کوه بنا کردند که از آنجا می توانستند براحتی جلگه ی بين کوه و دريا که باريکه ای بيش نيست را تحت نظارت داشته باشند. اين بنا که به قلعه ی بند بن معروف است امروزه يکی از جاذبه های گردشگری استان گيلان می باشد. رزمندگی و شجاعت قاسم آبادی ها زبان زد همه در منطقه بود و امروزه هم اصطلاح "شاه نظری" در موردشان استفاده می شود که منظور اين است که حتی پادشاهان ايران هم از آنان حساب می بردند . امروزه اگر کسی بخواهد به قاسم آبادی ها زور بگويد به وی در مورد تحريک کردن "شانظری رگ" مردم که معرف سرسختی و عدم تمکين به ظلم و ستم می باشد هشدار می دهند. روايت است که وقتی در گذشته مردان به جنگ می رفتند نگهبانی از گذرگاههای حياتی و حتی دريافت ماليات از کسانی که می خواستند از منطقه عبور کنند به عهده زنان قاسم آبادی گذاشته می شد. دختران قاسم آبادی دربافتن چادرشب حدود 50 سال پيش معرف بودند... اما آشنايی بسياری از ايرانيان با قاسم آباد مديون شهرت لباس و رقص زيبای قاسم آبادی می باشد. لباس قاسم آبادی که ويژه زنان می باشد و تا حدود سی سال پيش تقريبا تمام زنان آنرا می پوشيدند امروزه به استثنای بخشی از زنان بالای چهل سال توسط جوان ترها فقط در عروسيها و ديگر جشنها و در موقع رقص قاسم آبادی پوشيده می شود. در المپيک آسيايی که در تهران قبل از انقلاب برگزار شد در مراسم افتتاحيه پيشاپيش ورزشکاران ايرانی عده ای دختر که گويا تعدادی هم از قاسم آباد بودند با لباس قاسم آبادی رژه ميروند. سه بخش اصلی لباس عبارتند از پيراهن ، تور دستمال(توری سفيد که روی سر می گذارند) ، دامن بلند يا دراز تنبان که دارای چين های فراوان و حدود ده نوار افقی موازی هم با رنگهای متنوع. رقص قاسم آبادی و کشتی(تا ده سال پيش) از مراسم ثابت و هميشگی در جشن های عروسی هستند. کشتی گيری نيز از رسوم قديمی و جا افتاده در منطقه می باشد. هرسال تابستان در جواهر دشت مسابقات کشتی گيله مردی با حضور صدها کشتی گير از گيلان و مازندران برگزار می شود. از چهره های نامدار کشتی گيله مردی پهلوان ايرج يحيی پور معروف به "اژدهای گيلان" می باشد که حدود سی سال پيش از کشتی گيران شکست ناپذير گيلان و مازندران محسوب می شد و امروزه در مسابقات کشتی گيری در جواهردشت و قاسم آباد داوری می کند(3) نمدمالی يا بافتن نمد از سنتهای ديرين در قاسم آباد می باشد که بيشتر در جورمحله و بندبن صورت می گيرد. نمد که از پشم گوسفند بافته می شود معمولن بعنوان زير انداز استفاده می گردد.نمدهای کوچک و گرد با طرح های زيبا بعنوان دکور و يا پاچراغی استفاده می شوند چادر شب بافی نيز ازصنايع دستی ويژه منطقه قاسم آباد و سياهکلرود می باشد.دختران و زنانی که لباس قاسم آبادی می پوشند چادرشب رادورکمرمی بندند(به استثنای موقع رقصيدن).درگذشته چادرشب رافقط از ابريشم می بافتند ، اما امروزه از نخ و کاموا هم بافته می شود.ازچادرشب به عنوان روتختى ،رختخواب پيچ،بقچه،زيرانداز، پرده ، روميزی ، جليقه و لباس هم استفاده می شود.زمينه ی چادرشب ها معمولا سرخ يا سبز بوده و از رنگ های ديگر برای نقش و نگارهای روی آن استفاده می شود . طرح های روی چادرشب علاوه بر خطوط زيگزاگ سياه و سفيد شامل طرح هايی از اسب سوار ، درخت ، گوزن با شاخ‌هاى بلند ،انسان و زن تاج دار نيز می باشند بدرودی دیگر....
|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ساعت 21:8 |

پنج شنبه بازار کلاچای
کلاچای از شهرهای ساحلی گیلان است. طبق آمار سال ۱۳۸۵ این شهر ۵۰ هزار نفر جمعیت را در خود جای داده‌است. محصولات اصلی این شهر برنج، چای، مرکبات، کیوی و ماهی‌ است. بیشتر مردم کلاچای به کار کشاورزی و صیادی مشغولند. نخستین مدرسۀ کلاچای در سال ۱۳۰۲ گشایش یافت و اینک چند سال متوالی است که این شهر رتبۀ اول قبولی در کنکور ورودی دانشگاه‌های گیلان را به دست می‌آورد. کلاچای از دیر باز مرکز داد و ستد محصولات کشاورزی بوده و پنج‌شنبه‌بازار آن مهم‌ترین و معروف‌ترین بازار محلی شرق گیلان است. تا چند سال پیش که جادۀ کمربندی غرب کلاچای را به شرق آن، واجارگاه، نمی‌پیوست و مسافران همان جادۀ قدیمی کناره را طی می‌کردند و ناگزیر از درون شهر عبور می‌کردند، همه این بازار را می‌دیدند و به گرمی و شلوغی و پرباری آن پی می‌بردند، اما از زمانی که جادۀ کمربندی ساخته شده و مسافران ترجیح می‌دهند به سرعت از ناحیه بگذرند، تنها کسانی که از وجود پنج‌شنبه‌بازار اطلاع دارند، به هنگام ورود و خروج از درون شهر می‌گذرند تا سری هم به پنج‌شنبه‌بازار زده باشند. بازار کلاچای دست‌ کم از سال ۱۳۰۰ به این سو همواره نزد مردم منطقه معروف بوده‌است. در سال‌های دورتر، یعنی زمانی که بار و مسافر و فرهنگ بر پشت اسب و استر حمل می‌شد، کلاچای بنگاه حمل کالا و مسافر به اطراف بود. این شهر به لحاظ جغرافیایی در محلی قرار دارد که تا پیش از پیدایش وسایل نوین حمل و نقل، مرکز تمام روستاهای واقع در کوهستان‌های البرز تا سرحد قزوین بوده‌است. امروزه هم که یک جادۀ کوهستانی پر پیچ و خم اما زیبا و کم‌نظیر کلاچای را به قزوین متصل و رفت و آمد را آسان کرده، بیشتر محل مراجعۀ روستائیان اطراف واقع می‌شود. چنین موقعیتی به کلاچای نقشی خاص بخشیده و اقتصاد آن را با توجه به کشتزارهای وسیع برنج اطراف آن درخور اعتنا ساخته‌است. در واقع، کلاچای از زمان‌های دور به خاطر همین مزارع برنج، از یک سو انبار غذایی روستائیان به حساب می‌آمده و از سوی دیگر چون تمام روستائیان کالاهای خود را برای عرضه و فروش به آنجا حمل می‌کردند، مرکز گوشت و تخم مرغ و لبنیات برای شهرنشینان ساحل خزر به شمار می‌آمده‌است. علاوه بر این، چون تمام مسافران بخش کوهستانی البرز ناگزیر باید از آنجا می‌گذشتند، نوعی مرکزیت توریستی هم یافته بوده‌است. تمام چارپاداران شب‌ها در آنجا بیتوته می‌کردند، تا اسب و استر خود را به مسافران کرایه دهند. مسافران نیز در همان‌جا اقامت می‌کردند، تا بتوانند برای رسیدن به مقصد اسب و استر تهیه کنند. می‌توان تصور کرد که همۀ اینها به کلاچای از لحاظ اقتصادی چه موقعیت درخشانی می‌بخشیده و بازار داد و ستد آن را تا چه اندازه گرم نگه می‌داشته‌است. تمام این موقعیت امروزه نیز کم و بیش پابرجاست. چنین است که کلاچای به لحاظ وفور کالا در بین شهرهای شمال ایران از شهرهای درجۀ اول به شمار می‌آید. عرضۀ انبوه کالا سبب پائین آمدن قیمت‌ها می‌شود، چنانکه در آنجا هر چیز، به‌ ویژه گوشت و مرغ، از تمام شهرهای اطراف مرغوب‌تر و ارزان‌تر است و این به نوبت خود سبب می‌شود که هر کس از هر شهری در شمال ایران که به سوی روستاهای ییلاقی شمال کلاچای حرکت می‌کند، می‌کوشد خود را به موقع به کلاچای برساند و سورسات خود را آنجا تهیه کند. بنابر این، می‌توان دریافت که پنج‌شنبه‌بازار کلاچای بین بازارهای شمال ایران چه موقعیت ممتازی دارد و اقتصاد آن چه اندازه زنده و پر جنب و جوش است. حسن باقری، از اهالی کلاچی، دوران قدیم بازار کلاچای را این ‌گونه به یاد می‌آورد: "روستائیان کالاهای تولیدی خود را به دوسر چوبی به نام "چامپایه" می‌آویختند و آن را بر شانه می‌نهادند و صبح زود راهی بازار می‌شدند. زنان نیز غالباً زنبیل به سر، تخم مرغ و سبزی‌های حاصل دسترنج خود را به بازار می‌رساندند". او ادامه می‌دهد: "از زمان رضاشاه تازه ماشین باب شده بود؛ آن هم تک و توک. سال‌های ۱۸ تا ۲۰ بود. سال ۱۳۲۵ دوچرخه خریدم و بعد از آن با دوچرخه راهی بازار می‌شدم". خندۀ تلخی می‌کند و حرف‌هایش راپی می‌گیرد: "اما زندگی شیرین‌تر از حالا بود". در گذشته داروغه‌ها وظیفۀ نظم بازار را بر عهده داشتند. آنها از سوی بزرگتر محل، ریش‌سفیدان یا کدخداها انتخاب می‌شدند و مستمری ماهانه دریافت می‌کردند. کلاچای بیش از ۵۰ سال است صاحب شهرداری شده و تا حال ۲۰ شهردار به خود دیده‌است. اکنون بازار زیر نظر شهرداری اداره می‌شود و پلیس دولتی نیز حفظ نظم را بر عهده دارد. سرپرستی ادارات و مقامات دولتی بر بازارهای محلی شمال خالی از تأثیر هم نبوده‌است. تعدادی از این گونه بازارها در شهرهای دیگر شمالی از مکان‌های قدیمی خود به مکان‌های جدید منتقل شده و بعضاً روزهای آن تغییر کرده‌است که این دومی با مقاومت شدید مردم همراه بوده‌است. چنین تغییراتی، اگرچه حتا امکان دارد در جهت حل معضل ترافیک و مسایل دیگر شهری باشد، اما دستکاری در شیوه‌های سنتی زندگی مردم نیز محسوب می‌شود. پنج‌شنبه‌بازار کلاچای، مهم‌ترین بازار شرق گیلان، در گذشته به گونۀ دیگری بوده‌است. دوره‌گرد های کالافروش، بارهاشان را با اسب از راه‌های دور به محل بازار می‌آوردند. بازار، حول مغازه‌های اصلی شهر تشکیل می‌شد. مسگری، آهنگری، چاقوسازی و کفش‌دوزی از زمرۀ این مغازه‌ها بودند. اکنون کالاهای سنتی آن‌قدر کم شده‌اند که گاه باید برای پیدا کردن‌شان حسابی بازار را زیر پا گذاشت و هر چه بیشتر بگردی، کمتر می‌یابی. در کفش‌دوزی‌هایی که همین ۵۰ سال پیش کفش‌های سنتی "چموش" دوخته می‌شد، حلا کفش‌های رنگ به رنگ کارخانه‌ها فروخته می‌شود. همین اتفاق برای مسگر و آهنگر و چاقوساز نیز افتاده‌است. کلاچای از شهرهای ساحلی گیلان است. طبق آمار سال ۱۳۸۵ این شهر ۵۰ هزار نفر جمعیت را در خود جای داده‌است. محصولات اصلی این شهر برنج، چای، مرکبات، کیوی و ماهی‌ است. بیشتر مردم کلاچای به کار کشاورزی و صیادی مشغولند. نخستین مدرسۀ کلاچای در سال ۱۳۰۲ گشایش یافت و اینک چند سال متوالی است که این شهر رتبۀ اول قبولی در کنکور ورودی دانشگاه‌های گیلان را به دست می‌آورد. کلاچای از دیر باز مرکز داد و ستد محصولات کشاورزی بوده و پنج‌شنبه‌بازار آن مهم‌ترین و معروف‌ترین بازار محلی شرق گیلان است. تا چند سال پیش که جادۀ کمربندی غرب کلاچای را به شرق آن، واجارگاه، نمی‌پیوست و مسافران همان جادۀ قدیمی کناره را طی می‌کردند و ناگزیر از درون شهر عبور می‌کردند، همه این بازار را می‌دیدند و به گرمی و شلوغی و پرباری آن پی می‌بردند، اما از زمانی که جادۀ کمربندی ساخته شده و مسافران ترجیح می‌دهند به سرعت از ناحیه بگذرند، تنها کسانی که از وجود پنج‌شنبه‌بازار اطلاع دارند، به هنگام ورود و خروج از درون شهر می‌گذرند تا سری هم به پنج‌شنبه‌بازار زده باشند. بازار کلاچای دست‌ کم از سال ۱۳۰۰ به این سو همواره نزد مردم منطقه معروف بوده‌است. در سال‌های دورتر، یعنی زمانی که بار و مسافر و فرهنگ بر پشت اسب و استر حمل می‌شد، کلاچای بنگاه حمل کالا و مسافر به اطراف بود. این شهر به لحاظ جغرافیایی در محلی قرار دارد که تا پیش از پیدایش وسایل نوین حمل و نقل، مرکز تمام روستاهای واقع در کوهستان‌های البرز تا سرحد قزوین بوده‌است. امروزه هم که یک جادۀ کوهستانی پر پیچ و خم اما زیبا و کم‌نظیر کلاچای را به قزوین متصل و رفت و آمد را آسان کرده، بیشتر محل مراجعۀ روستائیان اطراف واقع می‌شود. چنین موقعیتی به کلاچای نقشی خاص بخشیده و اقتصاد آن را با توجه به کشتزارهای وسیع برنج اطراف آن درخور اعتنا ساخته‌است. در واقع، کلاچای از زمان‌های دور به خاطر همین مزارع برنج، از یک سو انبار غذایی روستائیان به حساب می‌آمده و از سوی دیگر چون تمام روستائیان کالاهای خود را برای عرضه و فروش به آنجا حمل می‌کردند، مرکز گوشت و تخم مرغ و لبنیات برای شهرنشینان ساحل خزر به شمار می‌آمده‌است. علاوه بر این، چون تمام مسافران بخش کوهستانی البرز ناگزیر باید از آنجا می‌گذشتند، نوعی مرکزیت توریستی هم یافته بوده‌است. تمام چارپاداران شب‌ها در آنجا بیتوته می‌کردند، تا اسب و استر خود را به مسافران کرایه دهند. مسافران نیز در همان‌جا اقامت می‌کردند، تا بتوانند برای رسیدن به مقصد اسب و استر تهیه کنند. می‌توان تصور کرد که همۀ اینها به کلاچای از لحاظ اقتصادی چه موقعیت درخشانی می‌بخشیده و بازار داد و ستد آن را تا چه اندازه گرم نگه می‌داشته‌است. تمام این موقعیت امروزه نیز کم و بیش پابرجاست. چنین است که کلاچای به لحاظ وفور کالا در بین شهرهای شمال ایران از شهرهای درجۀ اول به شمار می‌آید. عرضۀ انبوه کالا سبب پائین آمدن قیمت‌ها می‌شود، چنانکه در آنجا هر چیز، به‌ ویژه گوشت و مرغ، از تمام شهرهای اطراف مرغوب‌تر و ارزان‌تر است و این به نوبت خود سبب می‌شود که هر کس از هر شهری در شمال ایران که به سوی روستاهای ییلاقی شمال کلاچای حرکت می‌کند، می‌کوشد خود را به موقع به کلاچای برساند و سورسات خود را آنجا تهیه کند. بنابر این، می‌توان دریافت که پنج‌شنبه‌بازار کلاچای بین بازارهای شمال ایران چه موقعیت ممتازی دارد و اقتصاد آن چه اندازه زنده و پر جنب و جوش است. حسن باقری، از اهالی کلاچی، دوران قدیم بازار کلاچای را این ‌گونه به یاد می‌آورد: "روستائیان کالاهای تولیدی خود را به دوسر چوبی به نام "چامپایه" می‌آویختند و آن را بر شانه می‌نهادند و صبح زود راهی بازار می‌شدند. زنان نیز غالباً زنبیل به سر، تخم مرغ و سبزی‌های حاصل دسترنج خود را به بازار می‌رساندند". او ادامه می‌دهد: "از زمان رضاشاه تازه ماشین باب شده بود؛ آن هم تک و توک. سال‌های ۱۸ تا ۲۰ بود. سال ۱۳۲۵ دوچرخه خریدم و بعد از آن با دوچرخه راهی بازار می‌شدم". خندۀ تلخی می‌کند و حرف‌هایش راپی می‌گیرد: "اما زندگی شیرین‌تر از حالا بود". درگذشته داروغه‌ها وظیفۀ نظم بازاررابرعهده داشتند. آنها از سوی بزرگتر محل،ریش‌سفیدان یا کدخداها انتخاب می‌شدندومستمری ماهانه دریافت می‌کردند.کلاچای بیش از ۵۰ سال است صاحب شهرداری شده وتا حال ۲۰شهرداربه خود دیده‌است.اکنون بازارزیرنظرشهرداری اداره می‌شودوپلیس دولتی نیزحفظ نظم رابرعهده دارد. سرپرستی ادارات و مقامات دولتی بر بازارهای محلی شمال خالی از تأثیر هم نبوده‌است. تعدادی از این گونه بازارها در شهرهای دیگر شمالی از مکان‌های قدیمی خود به مکان‌های جدید منتقل شده و بعضاً روزهای آن تغییر کرده‌است که این دومی با مقاومت شدید مردم همراه بوده‌است. چنین تغییراتی، اگرچه حتا امکان دارد در جهت حل معضل ترافیک و مسایل دیگر شهری باشد، اما دستکاری در شیوه‌های سنتی زندگی مردم نیز محسوب می‌شود. پنج‌شنبه‌بازار کلاچای، مهم‌ترین بازار شرق گیلان، در گذشته به گونۀ دیگری بوده‌است. دوره‌گرد های کالافروش، بارهاشان را با اسب از راه‌های دور به محل بازار می‌آوردند. بازار، حول مغازه‌های اصلی شهر تشکیل می‌شد. مسگری، آهنگری، چاقوسازی و کفش‌دوزی از زمرۀ این مغازه‌هابودند.اکنون کالاهای سنتی آن‌قدرکم شده‌اند که گاه بایدبرای پیدا کردن‌شان حسابی بازاررازیرپاگذاشت وهرچه بیشتر بگردی،کمتر می‌یابی.در کفش‌دوزی‌هایی که همین ۵۰ سال پیش کفش‌های سنتی "چموش" دوخته می‌شد، حلا کفش‌های رنگ به رنگ کارخانه‌ها فروخته می‌شود. همین اتفاق برای مسگر و آهنگر و چاقوساز نیز افتاده‌است...
|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 ساعت 20:53 |

ماه رمضان 93

آشنایی با ماه رمضان

 ماه رمضان نهمین ماه از ماه‌های قمری و بهترین ماه سال است. ماه رمضان ماه روزه گرفتن مسلمانان است.

واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه‌های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرارداشت، ماه رمضان نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه، ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قراردارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.

 ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریف‌ترین ماه‌های سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود و عبادت در یکی از شب‌های قدر بهتر از عبادت هزار ماه است.

 رسول خدا (ص) در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی‌آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است.

 بر مهمانی خداوند فراخوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.

پس با نیت‌های درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید. 

آن گاه پیامبر اکرم(ص) وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده‌های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.

برخی از حوادث و رویدادهای مهم ماه رمضان

* وفات حضرت خدیجه (س) در دهم رمضان سال دهم بعثت.

* ولادت امام حسن مجتبی (ع) نیمه رمضان سال دوم هجرت.

* جنگ بدر در سال دوم هجرت.

* فتح مکه در سال هشتم هجرت.

* مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر(ص) و امام علی (ع).

* بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا (ع) در سال 201 قمری.

* ضربت خوردن و شهادت حضرت علی (ع)

* مسلمانان پس از روزه‌گرفتن در ایام ماه رمضان روز اول ماه شوال را عید می‌گیرند که این عید بزرگ عید فطر نام دارد.

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 0:40 |

مراسم شیلان کشی در چایجان
اهالی روستای چایجان طبق یک سنت دیرینه هرسال پس از نشای برنج وبعداز وجین – برای اینکه سالی پر محصول داشته باشند همه اهالی محل در امام زادگانی که در محل قرار دارند جمع می شوند وبعداز صرف نهار به شکرانه اینکه سال پر محصولی داشته باشند نماز ودعا می خوانند. ( البته روستای چایجان سه امام زاده دارد که هرسه از نوادگان امام موسی کاظم هستند.که عبارتند از: آقا سید حسن واقع در امیریان خیل- آقا سید احمد – در جیر سر – آقا سید رضی در سید خیل )

  روستاي چايجان به دليل موقعيت جغرافيايي بي نظيرش يعني نزديکي به کوه و دريا از جمله روستاهاي منحصر به فرد شرق گيلان محسوب و از جمله معدود روستاهايي است که از 3 طرف به 3 امامزاده ختم مي شود که همچون چراغي روستاي چايجان را روشن نگه مي دارند و بر منحصر به فرد بودن آن مي افزايند . به واسطه حضور اين 3 سيد بزرگوار هر ساله در اين روستا مراسم شيلان کشي برگزار مي گردد.

فلسفه اصلي اين مراسم شکرگذاري از خداوند متعال مي باشد و اينکه افراد در جوار امامزاده ها جشن خود را بر پا مي کنند ، شايد مهمترين دليلش اين باشد که به اعتقاد اهالي ، اين سه سيد به همراه خود به اين روستا برکت و روزي آورده اند . همانگونه که در شجره نامه اين سه امامزاده آورده شده ، که بعد از آمدنشان به اين منطقه چشمه هاي اين روستا جوشان و تا مدتها رنگ بي آبي به خود نديدند خود شاهدي است بر اين ادعاي اهالي .

اين مراسم به اين نحو مي باشد که اهالي روستا در يک روز مشخص از سال بر اساس نزديکي خانه هايشان به هر يک از اين 3 مکان مقدس در آنجا گرد هم جمع مي شوند و بر اساس نيتي که دارند غذايي ترتيب داده و از مهماناني که از نقاط ديگر به اين مراسم مي آيند پذيرايي مي کنند . اين جشن از ديرباز در اين روستا برگزار مي شده و قدمتي ديرينه دارد و نسل به نسل به ارث رسيده و تا به امروز نه تنها بعد از گذشت سالها اين آداب و رسوم کم رنگ نشده بلکه هر سال بر شکوهش افزوده تر مي شود .

ما اميدواريم که مسئولين حمايتهاي بي دريغ خود را از چنين آداب و رسومي همچنان حفظ کنند ،  تا اينگونه سنت هاي با شکوه به ديده فراموشي سپرده نشود و يادگاري باشد براي نسلهاي بعد از ما .

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 0:4 |

بارانی زیبا
سلام بر شما

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم می شه تو بغض و درد

تو بارون مگه می شه عاشق نشد

تو بارون مگه می شه گریه نکرد

مگه می شه بارون بباره ولی

دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه

چه زخم عمیقی توی کوچه هاست

که بارون یه شهر رو به خون می کشه 

تو هرجای دنیا یه عاشق داره ،با گریه تو بارون قدم می زنه

خیابونا این قصه رو می دونن ، رسیدن سر آغاز دل کندنه 

هنوز تنهایی سهم هر عاشقه

چه بارون تلخی داره زندگی

با یه باغی که عاشق غنچه هاست

چجوری می خوای از زمستون بگی

یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست

که آدم رو از ریشه می سوزونه

هر عشقی تموم می شه و می گذره

ولی خاطرش تا ابد می مونه

گاهی وقتا یه جوری بارون میاد

که روح از تن دنیا بیرون می ره

یکی چتر شادیش رو وا می کنه ، یکی پشت یه پنجره می میره

|+| نوشته شده توسط اسماعیل صالحی نژاد چایجان در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 14:21 |

http://www.parstools.com